یک روز نو



شعار این سـال من حفظ می کنم می باشد.
خوک در درک افکار انسان ی به حد سگ دانا نیست.
عاشق میل کردن و خوابیدن و چاق شدن می باشد.
لذا اغلب نشانگر تنبلی و بدھیکلی می باشد.
از جانب مثبت، خیلی خوش رفتار هست و آزاری به دیگران نمی رساند و خواهـد توانست برای مردم ثروت و بیشتری بیاورد. آنھا از دیرباز سمبل بیشتری و ثروت بوده اند.
اشخاصـی که در سـال خوک دیده به جهان گشود ه اند، اشخاصـی صادق و رک گو ھستند. آنھا ظاھری آرام و قلبی نیرومند دارند، ولی کم طاقتند و استقلال ندارند.
از آنجا که از حرف زدن غیرمستقیم و در لفافه خوششان نمی آید، غیر اجتماعی به نظـر می رسند. ولی اشخاصـی خوشبین و مقاوم ھستند، و تا وقتی که کاملاً به آنھا نزدیک نشده اید، پی به وفاداری و خوش قلبی آنھا نخواھید برد.

بنظرم پست جدید شیرین عزیز برای شروع سال جدید عالی و کامله. پس می م و تقدیمش می کنم به شما تا محروم نمونید:


امیدوارم سال نو براتون بهترین ها رو بهمراه داشته باشه، همون بهترینی که شما می خواهید.

امیدوارم توی سال جدید کمی مهربان تر باشیم، کمی بیشتر حرمت مادر زمین رو نگه داریم.

امیدوارم توی سال جدید کمی با ملاحظه تر باشیم، از هم سئوالات شخصی نپرسیم.

امیدوارم توی سال جدید تصمیم بگیریم کمتر دل هم رو بشکنیم، جملات منفی به هم نگیم. 

امیدوارم توی سال جدید حواسمون باشه گذر زمان و پیری، بیماری و مشکلات سراغ همه مون می تونند بیان

توی صورت همدیگه نکوبونیم عوارض و عواقب این اتفاقات منفی رو.


دلتون خوش و تنتون سالم و پولتون پر برکت باشه! 


تا بحال نمی دونستم هر دقیقه یک بچه دنیا میاد!!! از دیروز که توی تلویزیون این جمله گفته شده، نمی تونم کاری کنم بجز ضرب کردن اعداد با سوال:

یعنی هر ساعت شصت بچه؟

خدای من! یعنی هر روز 1440 به آدم های روی کره زمین اضافه میشه؟ 

حتمآ اشتباه کردم یا شنیدم وگرنه هر هفته میشه 100980 نفر. نه!!! 

ممکن نیست. یعنی هر ماه چند نفر میشن؟ اگر ماه سی روز باشه میشه ماهی 43200 بچه!!!

اونوقت سالی چندنفر میشن؟

 اگر سال 365 روز باشه میشه: 525600!!!


این روزها مصاحبه های چند ساعتی با دو جوان که در زمان کودکی مورد خواننده ی معروف مایکل جکسون قرار گرفته اند، به تکرار پخش می شود. تکه هایی از فیلم و عکس ها نشان دهنده ی اینند که این جوان ها راست می گویند و بالاتر از آنها، قیافه ی گرفته و غمگین هر دو و حرف های کارکنان واندرلند از مشاهداتشان هستند. 

یکی از آنها از سن یازده سالگی و دیگری از سن هفت سالگی مورد آزار بدنی او قرار گرفته اند و در این میان، مادر های احمق آنها مرا از همه بیشتر عصبانی می کنند. مادرهایی که فقط بنا به دانستن شهرت این شخص، اجازه داده اند بچه های بیگناهشان روزها و شبها با او تنها زندگی کنند!!!

بچه هایی که مدام تهدید شده اند که اگر کسی از این رابطه بو ببرند، هر دو نابود می شویم. هر دو تا آخر عمر در زندان خواهیم بود. و این دو تن از ترس و علاقه به این شخص، موضوع را حتی از خانواده هایشان پنهان کرده اند. 

بچه هایی که برای یک تا شش سال مایه ی سرگرمی بیمار گونه ی این موجود بوده اند و تمام عمرشان به فنا رفته.

یاد وودی آلن می افتم که او نیز چند سال پیش به همین جرم لو رفت. 

ایکاش کسانی که بخصوص هنرمند و معروفند و مورد علاقه ی بچه ها و جوانها، احساس مسیولیت می کردند چون می دانند که مورد الگو شدن هستند.


روز قشنگ و خوبی هست و هوا عالی.

گرما جدی جدی داره دست و پاشو مینده و راهی میشه. 

از سحر صدای جیک جیک گنجشکا، بیدار باش دادند و انگار داد می زدندن:

بلند شو، امروز روز دیگه ایه که دیشب منتظرش بودی! 

و امروز قراره روز خیلی خوبی باشه.


 روز و روزگارتون خوش و سلامت


مادربزرگ ما را ترسانده بود که آمدن کلاغ و قارقار کردنش، نشانه ی خبر شومی است و تو برای خنثی کردن آن ترس گفته بودی: مهمان ناخوانده ای خواهد آمد.

این روزها مرتب کلاغ ها دور و بر خانه می پلکند. گاهی روی تیغه ی بالکنی می نشینند و جالب اینکه دیروز غروب وقتی چهار تا با هم نشستند، دلهره ی بدی گرفتم و دلم می خواست بروند و روی درخت ها بنشینند. اما این سرزمین وحشی کجا و چه اش عادیست که این یکی باشد؟ پرنده هایش از انسانها نمی ترسند!

هیچ روزی مهمان ناخوانده نداشتم مادر، پس خبر کدام مهمان آمدنی بود؟ 

وجود تو و ابراهیم را هر روز حس می کنم و حتی گاهی می بینمتان، اما کدام مهمان از شما خوانده تر؟


چند روزیه عجیب دلتنگ مادرم هستم. 

عکس قشنگش روی میز کنار تختم هست و هر صبح با بیدار شدن، چشمم به جمال زیباش روشن میشه.

مادرم زن بسیار زیبایی بود. ترکیب لبهاش و چشماش را هیشکی نداشت و ندیدم به عمرم. 

از بیست و دو سه سالگی یه شقه جلوی موهاش سفید شده بود و از ترس حرف مردم فضول جرئت نکرده بود تا چهل سالگی رنگ کنه. من عاشق اون شقه مو بودم، خیلی ها. ولی خودش دوستش نداشت. چرا نمیذاشتن هر کاری دلش می خواد با موهاش بکنه؟. حتی با موهاش؟ حتی با موهاش.

کاش بودش.

کاش هنوز جسمآ بود.

روان و روحش که همیشه مهمون خونه ی ماست اما کاش بغلش بود.


هیچ سالی در این روز حس منفی نداشتم ولی امروز یه تلنگر بخصوصی تو مغز و قلبم داره تیک تیک میکنه. هر سال با حس خوبی سن جدیدمو شروع می کردم ولی امروز حسی دارم که خوب نیست. یه بغض بخصوص دارم. 

پنجاه سالگی برام سرازیری سلامتیم بود. هر سال یک درد جدید و موندنی ولی باز روز تولدم شاد بودم. خوشحال بودم اونقدر قوی بودم که به زور موندم و متولد شدم! بذار هر چی دلشون خواست سعی کرده باشن منو از بین ببرند، من موندم و دنیا اومدم و با کلی آدمای گل و خوب آشنا شدم.

 کلآ زندگی خوبی داشتم و وقتی به گذشته بر می گردم به خودم افتخار می کنم و از خودم راضی ام.

همیشه در آشنایی با آدم ها خوش شانس بودم، تک و توکی که با من راهشون جدا بود را همیشه بدون کینه و نفرت برای همیشه کنار گذاشتم و راهمو ادامه دادم. حتی در مورد کار و مشتری های خیاطی خوش شانسم. و بزرگترین خوش اقبالیم، وجود پسرمه که دنیای خوبی هاست.

امروز قراره ناهار منو به رستوران ایرانی ببره و بخاطر من تنها دوست صمیمیم رفیعه ی گلمو هم دعوت کرده.

شیرین جون با روشن کردن کامپیوترم، پیام قشنگ و گرم و پر از انرژیتو دیدم و جون گرفتم. 

مرسی گلم، خبر زیر رو هم گرفتم و خوشحال شدم:


واکنش مردم شیراز بعد از سیل: 

▪️بلا فاصله از همه طرف به کمک آسیب‌دیدگان رفتند.

▪️لباسهای خود را که داخل خانه داشتند آوردند.

▪️درب منازلشان را به روی آسیب دیدگان باز گذاشتند.

▪️تابلو در دست، آدرس و شماره تلفن برای منزل مجانی نوشتند و توی باران ساعتها ایستادند.

▪️تا صبح بیدار ماندند و گشتند و مجانی پذیرای مهمانان نوروزی شدند.

▪️هتل داران شیرازی هتل‌های خود را مجانی در اختیار مهمانان نوروزی گذاشتند.

▪️رستوران‌ها برای غذای مجانی اعلام آمادگی کردند.

▪️نمایشگاه بین‌المللی شیراز بلافاصله هزار چادر در سالن‌های خود احداث و از مردم خواست تا در فضای مجازی برای پذیرش مجانی مهانان اطلاع رسانی کنند.

▪️بهداری‌ها، بیمارستان‌ها و درمانگاه‌های خصوصی برای رسیدگیِ رایگان به آسیب‌دیدگان اعلام آمادگی کردند.

▪️صافکاران و مکانیک‌ها و تعمیر کاران شیرازی برای تعمیر کردن ماشین‌ها و تعمیرکاران مبایل برای تعمیر مبایل‌ها به صورت مجانی اعلام آمادگی کردند.

 حادثه‌ی تلخی بود.بسیار تلخ

ولی این اتفاق خوب بعد از سیل نشان داد که اگر کنار هم باشیم، می‌توانیم از پسِ سخت‌ترین مشکلات برآییم.

@SatLastNews


دلم خیلی چیزها می خواهد و نه چندان.

دلم می خواهد درون دل آدم ها رها باشد. اول از همه خودم. 

وقتی این مجسمه را در ویترین مغازه ای دیدم، حس کردم دلم می خواهد زیر آسمان بایستم و دستهایم را تا می توانم از هم باز کنم و احساس کنم رها هستم. چشم هایم را ببندم و فکر کنم روی ابرها، کوه ها و نزدیک ستاره ها هستم. 

دلم نسیم خواست.

یک نسیم خنک و دل افزا.



امروز صبح از وقتی بیدار شدم و خبر مرگ جوانی که پسر خاله ی یکی از عزیزترین دوستامه را شنیدم، حالم بطور وحشتناکی درد میکنه. 

اونقدر بغض دارم و اونقدر ناراحتم که چرا یه پسر بیست و سه ساله باید سکته قلبی کنه تو ایران و بعد بخاطرش بمیره، نمی تونم منگ نباشم. نمی تونم درک کنم. نمی تونم به مادر و پدرش فکر نکنم. پدر و مادری که فقط همین فرزند را داشتند و خدایا. چطور از این ببعد می تونن به معنی واقعی زندگی کنند.

چی میگم؟

کی الآن تو ایران به معنی واقعی زندگی میکنه؟ 

حالم بده و دلم می خواد کنار دوستم بودم، دستشو تو دستم می گرفتم تا بتونم دلداریش بدم.

دلم می خواست می تونستم اونجا باشم و مادر این پسر را بغل کنم و. راستی چی می تونستم بهش بگم که یع کم آروم بگیره؟

می تونستم بهش بگم که فکر کنه فرزندش جای بهتریه؟

باورش میشه که دیگه فرزندشو نمی بینه؟

تنها یه جمله را با آه هزار بار از ته دل گفته ام و باز میگم:وای  خدای من! 


همیشه بر این باور بوده ام که گاهی خداحافظی ضروریست. این خداحافظی ممکن است با یک شخص باشد یا یک عادت یا یک مکان و یا.

دیروز با یک شاخه گل از یک دوست قدیمی خداحافظی کردم. موقع گفتنش بی اختیار اشکم سرازیر شد و بغض کردم چون آن شخص برایم بسیار عزیز و محترم بود و هست.  در هر رابطه ای، وقتی به نقطه می رسی، باید به سر خط بروی و سعی کنی به این بیاندیشی که شاید توقعم زیاد بوده، یا شاید این شخص متوجه نیست و باید برایش توضیح بدهم چون ارزشش را دارد اما بعد از اینها اگر  چیز دیگری برای گفتن نمی ماند و راهی برای ادامه دادن وجود ندارد، باید دفتر را بست.

اشتباه نکنید، آسان این کار را نمی کنم، اما وقتی به این نتیجه رسیدم که باید رفت، نمی مانم. این عادت تمام زندگی ام بوده و فکر می کنم خواهد ماند. 

این موضوع ربطی به بخشش یا گذشت یا دلخوری های عادی هم ندارد، مروری چندباره برای اینکه مطمئن شوم هر دو طرف به آخر خط رسیده ایم و دیگر حرف هم را نمی فهمیم و رفتار یکدگر را، تمامش می کنم و بر نمی گردم. درینمورد سیاه ام. اما هیچکدام از دلایلم باعث نمی شود که تلخی خداحافظی ها را نچشم.

مواظب دل هاتون باشید که در این دنیا رهگذرانی بیش نیستیم.


امروز صبح از وقتی بیدار شدم و خبر مرگ جوانی که پسر خاله ی یکی از عزیزترین دوستامه را شنیدم، حالم خیلی خیلی بده. 

اونقدر بغض دارم و اونقدر ناراحتم که چرا یه پسر بیست و سه ساله باید سکته قلبی کنه تو ایران و بعد بخاطرش بمیره، نمی تونم منگ نباشم. نمی تونم درک کنم. نمی تونم به مادر و پدرش فکر نکنم. پدر و مادری که فقط همین فرزند را داشتند و خدایا. چطور از این ببعد می تونن به معنی واقعی زندگی کنند.

چی میگم؟. کی الآن تو ایران به معنی واقعی زندگی میکنه؟ 

حالم بده و دلم می خواد کنار دوستم بودم، دستشو تو دستم می گرفتم تا بتونم دلداریش بدم.

دلم می خواست می تونستم اونجا باشم و مادر این پسر را بغل کنم و. راستی چی می تونستم بهش بگم که یه کم آروم بگیره؟

بهش بگم که فکر کنه فرزندش جای بهتریه؟

باورش میشه که دیگه فرزندشو نمی بینه؟

تمام روز تنها یه جمله را با آه هزار بار از ته دل گفته ام و باز میگم:وای  خدای من! 


با تشویق های شما و حرفای شیرین و دلگرم کننده تون، بخصوص کامنت شیرین یاد این رومبلی افتادم که عکسشو دیروز دیدم ولی چون عکس قبل از عمل (!) را نداشتم، نذاشتمش.



به تاریخ عکس توجه کنید! بیست سال پیش!

زمانی بود که سه سال از شروع کارم گذشته بود و جرئت پیدا کرده بودم رومبلی های سیار قبول کنم فقط به مشتری می گفتم: باید مبل را بیارید بگذارید تو گاراژ من و خودتون ببرید بجاش براتون نصف قیمت می دوزم. 

این یکی از بهترین و تمیزترین کارهایی بود که کردم. یادمه اونقدر این مشتری خوشحال شد و تشکر کرد که دیگه اعتماد بنفسم بالا رفت و کارم رونق گرفت.

خیلی زود این گاراژ بزرگ را موکت کردم. نه اینکه بخرم، یکی از همسایه ها داشت جابجا میشد و موکت ها رو که لکه شده بودند داد براش شستند اما لکه هاش پاک نشدند. او هم تصمیم گرفت اونا رو عوض کنه و کرد. منهم موکت های قبلیشو پهن کردم توی گاراژ و برای قفسه های بالای چرخم پرده های کوتاه گلدار دوختم تا هم از خاک در امان باشند هم رنگی به محیط کارم بیارم.


فاصله ی بین دو صندلی را پرده زده بودم و شبها ماشینم رو پارک می کردم.

دیگه جرئت پیدا کرده بودم و هیچ کاری رو رد نمی کردم، چون دیگه می دونستم فرمول دوختن را که بلد باشی، می تونی هر چیزی رو بدوزی! از جمله شروع کردم به عوض کردن دکور اتاق بچه ها و رو ملافه ای های دو رو دوختن.

من توی گاراژ این خونه یاد گرفتم رو پاهای خودم بایستم و زندگی خودم و پسرمو بسازم. 

خوشحالم که اونقدر با عرضه بودم و به خودم افتخار می کنم.

یه چیز جالب بگم که از اون ببعدهمیشه دست هامو دوست داشتم و بهشون احترام میذارم. دلم میسوزه براشون که بخاطر آرتوروز، روزای بارونی و سرد دردناک میشن و انگشتام دارن از فرم می افتند و کج و کوله شدند.

ولی همچنان دوستشون دارم!


این چندتا نمونه از کارهامه.

 اینها رومبلی هایی اند که قابل در آوردن و شستشو هستن ولی من طوری می دوزمشون که فقط مشتری اینو می دونه. اینجوری مدام رویه ها زیر پا جمع نمیشن. عکس های بالایی قبل از دوخت من هستند و پایینی ها بعد از دوخت. ببخشید کیفیت عکس ها خوب نیست:


این مبل همسایه مون بود که چون رویه ابرهاش پاره شده بودند و کهنه می خواست اونا رو دور بریزه. با پیشنهاد من پارچه خرید، براش رویه های جدید دوختم  و اتاق نشیمن قشنگی درست کرد:

وقتی صندلی دارید که بدنه ی سالمی داره اما رویه لکه ای روشه که پاک نمیشه یا کلاً مثل این یکی  پاره شده، کافیه نیم متر پارچه بخرید و ده تا پیچ را باز و بسته کنید. رویه قدیمی را بعنوان الگو استفاده کنید.

زمانی که مشتری این صندلی را برای تعمیر برام آورد باورم نمیشد خودش نتونسته انجامش بده ولی خب. هر کسی به کاری، مطمئنم او در کاری مهارت داشت که من ازش سر نمی آوردم:

کلیک کنید روی:

اگر به فرزندم احترام نگذارم.

http://tajavozmamnoo.blogfa.com/



با افتخار اعلام می کنم فرنگیس حقیقی یکی از دوستای قدیمی منه که حداقل ده ساله باهاش دوستم. اسمشو ارغوانی گذاشته بودم. چرا ارغوانی؟ رنگ محبوبم بود و هنوز خیلی این رنگ را دوست دارم. همچنین فرنگیس را.

چهارمین کتاب شعرش منتشر شد و امیدوارم در تهران اگر هستین ساپورتش کنید و شک ندارم از شعرهاش لذت خواهید برد. 

این تاریخ و آدرس:

آدرس: 

شبستان، در ورودی شماره 17، نبش راهروی 5

جمعه ششم اردیبهشت 

ساعت سه تا پنج بعد از ظهر


با تشویق های شما و حرفای شیرین و دلگرم کننده تون، بخصوص کامنت شیرین یاد این رومبلی افتادم که عکسشو دیروز دیدم ولی چون عکس قبل از عمل (!) را نداشتم، نذاشتمش.

به تاریخ عکس توجه کنید! بیست سال پیش!

زمانی بود که سه سال از شروع کارم گذشته بود و جرئت پیدا کرده بودم رومبلی های سیار قبول کنم فقط به مشتری می گفتم: باید مبل را بیارید بگذارید تو گاراژ من و خودتون ببرید بجاش براتون نصف قیمت می دوزم. 

این یکی از بهترین و تمیزترین کارهایی بود که کردم. یادمه اونقدر این مشتری خوشحال شد و تشکر کرد که دیگه اعتماد بنفسم بالا رفت و کارم رونق گرفت.

خیلی زود این گاراژ بزرگ را موکت کردم. نه اینکه بخرم، یکی از همسایه ها داشت جابجا میشد و موکت ها رو که لکه شده بودند داد براش شستند اما لکه هاش پاک نشدند. او هم تصمیم گرفت اونا رو عوض کنه و کرد. منهم موکت های قبلیشو پهن کردم توی گاراژ و برای قفسه های بالای چرخم پرده های کوتاه گلدار دوختم تا هم از خاک در امان باشند هم رنگی به محیط کارم بیارم.

فاصله ی بین دو صندلی را پرده زده بودم و شبها ماشینم رو پارک می کردم.

دیگه جرئت پیدا کرده بودم و هیچ کاری رو رد نمی کردم، چون دیگه می دونستم فرمول دوختن را که بلد باشی، می تونی هر چیزی رو بدوزی! از جمله شروع کردم به عوض کردن دکور اتاق بچه ها و رو ملافه ای های دو رو دوختن.

من توی گاراژ این خونه یاد گرفتم رو پاهای خودم بایستم و زندگی خودم و پسرمو بسازم. 

خوشحالم که اونقدر با عرضه بودم و به خودم افتخار می کنم.

یه چیز جالب بگم که از اون ببعدهمیشه دست هامو دوست داشتم و بهشون احترام میذارم. دلم میسوزه براشون که بخاطر آرتوروز، روزای بارونی و سرد دردناک میشن و انگشتام دارن از فرم می افتند و کج و کوله شدند.

ولی همچنان دوستشون دارم!


خانم خانواده ی (از ترکیه) سه نفری که نزدیک خونه ی ما منزل داشتند، برای دومین بار حامله بود و قرار بود دو ماه دیگه پسر دومشون رو بدنیا بیاره. خانواده ی خونگرمی بودند و مهربون. پسر اول دو سال از مزدک مسن تر بود. هم بخاطر نزدیکی سلیقه ها و طرز فکرای نزدیکمون و هم بخاطر بچه هامون مدام هم رو می دیدیم و با هم بودیم. بخصوص مادرها و پسرها.

 مزدک پنج سالش بود که یه روز خانم و پسرشون در خونه ما رو صبح خیلی زود زد و گفت خونریزی داره و باید بره بیمارستان و از من خواهش کرد پسرشونو ببرم مدرسه و اگر تا عصر برنگشت، بعد از ساعات مدرسه او رو بخونه ی خودمون بیارم تا همسرش برای بردن او بیاد.

براش آرزو های خوب کردم و رفت. اما دو هفته او رو نگه داشتند و بلاخره هم بچه رو با سزارین، ناقص بدنیا آوردن چون جونش در خطر بود. پسرشون قبل و بعد از مدرسه با ما بود و شبها با پدرش خونه می رفت تا حمام کنه و لباس عوض کنه اما جمعه ها تا یکشنبه عصر پیش ما می موند. برنامه ی دو تا صبح شنبه ملاقات خانم خونه بود.

نوزاد حالش بد بود و دکتر هیچ امیدواری بهشون نمیداد و فقط تکرار می کرد که: من تمام سعیمو می کنم که زنده بمونه.

بعد از دو هفته پدر بچه ها موقع آوردن دوست مزدک گفت که عصر دیرتر میاد چون باید بره همسرشو از بیمارستان بیاره چون دکتر او رومرخص کرده اما نوزاد باید توی کپسول مخصوصی بمونه تا دو ماه دیگه!

بهش گفتم اگه مایلی کلید خونه رو بده تا بعد از اینکه بچه ها رو رسوندم مدرسه، برم دستی به خونه بکشم و تمیز کنم تا وقتی همسرت میاد لااقل نخواد تمیز کاری کنه. مگه خودت کرده باشی. گفت راستش از زور خستگی دو هفته هست خونه آشغالدونی شده.

و بعد با خجالت کلید را بمن داد و گفت فقط سالن نشیمن رو اگه لطف کنی کافیه. چون خوب فکریه که با ورودمون شوکه نشه. 


بعد از مدرسه رسوندن بچه ها، یه کیسه که توش دستمال گردگیری، اسکاچ و مایع ضدعفونی کننده بود برداشتم و با کلیدها رفتم خونشون که پنج دقیقه پیاده روی با خونه ی ما بیشتر فاصله نداشت.

وقتی وارد شدم، خشکم زد!

خونه واقعآ شبیه جایی بود که آشغال جمع کنند. شده بود شبیه یه انباری شلوغ. و قبلاً که خانم خونه راهی بیمارستان بشه، همیشه خونه تمیز بود.

دو اتاق خواب بود، نشیمن و ناهار خوری سر هم و بصورت ال و آشپزخونه.

اول طبق خواسته ی آقای خونه، نشیمن رو جارو کشیدم ولی نتونستم خاموشش کنم. فکر کردم اتاق خوابها رو هم جارو بکشم و تخت پسرک را مرتب و اسباب بازیاشو جمع کردم و هر چی قبلآ تو دکور اتاقش دیده بودم جا دادم، بقیه رو هم توی جعبه ای که اونجا بود ریختم. کلی مرتب شد!

بعد موقع گردگیری به همین صورت.

وقتی رفتم دستشویی و حمام را هم دستی بکشم دیدم نمیشه. باید اساسی تمیز میشد که شد.

و بعد روی تخت خودشون دیدم لباس های تمیزی که شسته و از روی بند برداشته ریخته و همواره. همه رو تا کردم و مال هر کدوم رو جدا گذاشتم روی تخت. دلم می خواست ملافه ها رو هم عوض کنم و اونی که بود را بندازم تو لباسشویی ولی به خودم اجازه ندادم برم سر کشوهای کمدشون. فقط قبل از تاکردن و گذاشتن لباساشون،  روشو مرتب کرده بودم.

مقداری لباس کثیف گوشه ی اتاق خوابها ریخته بود همه رو جمع کردم و بردم بریزم تو لباسشویی ولی پودر پیدا نکردم. یه کم لوندری، اونجایی که لباسشویی بود رو هم مرتب کردم و در رو بستم!

یادمه چندین کیسه زباله ی پر تو بالکنیشون بود و دو سه تا گلدون خشک و بی گل. همه رو روی هم گذاشتم و بالکنی رو هم تمیز کردم و کیسه های زباله رو گذاشتم پشت در تا موقع رفتن با خودم ببرم پایین و توی سطل های بزرگ عمومی مجتمع بریزم.

یادمه دوتا مرغ عشق داشتن تو یه قفس بزرگ ولی زیرش رو موکت پر از پوست دونه هاشون بود. لایه فی پایین قفس را در آوردم و شستم. ظرفای دونه و آبشونو خالی کردم و شستم و از آب و دونه که همون کنار بود پر کردم.

دیدم فقط آشپزخونه مونده و یه عالمه ظرف کثیف که غذا تو همشون خشک شده بود. همه رو شستم و کف آشپزخونه رو تی کشیدم.

همه جا مرتب و تمیز شده بود و حس خوبی بهم دست داده بود. خوشحال بودم تونستم به یه نفر دیگه کمک کنم. بخصوص یه خانم که تازه زایمان کرده و پر از درده. 

پنجره ی بالکنی رو باز گذاشتم، روی میز کنار درخونه شون را هم مرتب کردم و آشغال ها رو برداشتم و رفتم. 

خونه که رسیدم یه تی شرت کشباف مزدک کوچولو رو از زیر بغلش بریدم و سر دوزی کردم تا عصر بدم ببره برای دور قفس که دیگه آشغالاشون رو زمین نریزه. 

عصر که برای بردن پسرشون اومد خیلی تشکر کرد و گفت هر دومون خیلی سورپرایز شدیم همه جا مرتب و تمیز بود. 

پسر دوم که اسمشو ژیان گذاشتن زنده موند و دیروز پسرم دو تا برادر رو با هم دیده بود که دیگه مردهای جوونی بودن برای خودشون. وقتی گفت با دیدن پسر بزرگتر شناختتش تعجب کردم. البته تا شونزده سالگیه مزدک هنوز گاهی روبروی اُپرا هاوس قرار میذاشتیم و پنج نفرمون کلی خوش می گذروندیم. ولی خب باز هم بعد از دوازده سال برام جالب بود. 

یاد این خاطره افتادم و جشن تولد یازده سالگی پسر بزرگ خانواده که خواهرم تازه اومده بود و با هم به جشن تولد رفتیم.


مریم خانم:

در جواب سوالتون بله میشه رویه ای دوخت که در عرض چند ثانیه برش داشت ولی برای کشیدن روی مبل چند دقیقه وقت می خواد.

یک مستطیل به درازای قد از پایین مبل تا نشیمن و پشتی و پشت مبل ببرید. روی مبل بگذارید و جایی که پشتی و نشیمنگاه مبل را جدا میکنه علامت بزنید (من سنجاق می کنم) . عرض این مستطیل پهنای مبل هست.

بعد دو مستطیل به اندازه ی:   از داخل دسته ی مبل تا جایی که دست ها تکیه داده میشن و کنار مبل (تا پایین)، که طول اون مستطیل را تشکیل میده ببرید. 

جایی که علامت زدید برای اون تکه ی سی سانتیمتری (اون مستطیل کوچکی که از زیر دوخته میشه تا از ت خوردن رومبلی جلوگیری کنه)، این مستطیل ها دوخته میشه که رو ی دسته ی مبل قرار میگیره و دو طرف مبل رو میپوشونه.

در این رویه از پشت دو بند به بلندی یک متر و از جلو نیز به همان اندازه وصله که زیر مبل گره می خوره. (به دو گوشه بدوزید)

بین تکیه گاه و نشیمن رویه از پشت به بلندی سی سانتیمتر و عرض سی / چهل سانتیمتر پارچه ای دوخته شده که از زیر مبل باید کشیده بشن به طرف داخلی. (این مبل جا داشت) اما گاهی این محفظه وجود نداره و باید کوتاه تر بریده بشه تا بهرحال کمی درون درز بین پشت و نشیمن فرو بره تا از جمع شدن مدام اون جلوگیری بشه.

همین کار را بین دسته مبل و نشیمن اگر انجام بدین شکل همین عکس پایین میشه.

این عکس همون رومبلیه که صاحبش سگی داشت و مبلی چرم

چند روز پیش برام با یادداشت تشکر به مبایلم فرستاد.

کسی که باعث نوشتن پست انصاف شد.


زری خانم لطفآ یه بار دیگه جواب کامنت و سوالتونو در پست "برای مهربانوی گلم" بخونید. الآن کاملش کردم. 


خانم خانواده ی (از کرد های ترکیه) سه نفری که نزدیک خونه ی ما منزل داشتند، برای دومین بار حامله بود و قرار بود دو ماه دیگه پسر دومشون رو بدنیا بیاره. خانواده ی خونگرمی بودند و مهربون. پسر اول دو سال از مزدک مسن تر بود. هم بخاطر نزدیکی سلیقه ها و طرز فکرای نزدیکمون و هم بخاطر بچه هامون مدام هم رو می دیدیم و با هم بودیم. بخصوص مادرها و پسرها.

 مزدک پنج سالش بود که یه روز خانم و پسرشون در خونه ما رو صبح خیلی زود زد و گفت خونریزی داره و باید بره بیمارستان و از من خواهش کرد پسرشونو ببرم مدرسه و اگر تا عصر برنگشت، بعد از ساعات مدرسه او رو بخونه ی خودمون بیارم تا همسرش برای بردن او بیاد.

براش آرزو های خوب کردم و رفت. اما دو هفته او رو نگه داشتند و بلاخره هم بچه رو با سزارین، ناقص بدنیا آوردن چون جونش در خطر بود. پسرشون قبل و بعد از مدرسه با ما بود و شبها با پدرش خونه می رفت تا حمام کنه و لباس عوض کنه اما جمعه ها تا یکشنبه عصر پیش ما می موند. برنامه ی دو تا صبح شنبه ملاقات خانم خونه بود.

نوزاد حالش بد بود و دکتر هیچ امیدواری بهشون نمیداد و فقط تکرار می کرد که: من تمام سعیمو می کنم که زنده بمونه.

بعد از دو هفته پدر بچه ها موقع آوردن دوست مزدک گفت که عصر دیرتر میاد چون باید بره همسرشو از بیمارستان بیاره چون دکتر او رومرخص کرده اما نوزاد باید توی کپسول مخصوصی بمونه تا دو ماه دیگه!

بهش گفتم اگه مایلی کلید خونه رو بده تا بعد از اینکه بچه ها رو رسوندم مدرسه، برم دستی به خونه بکشم و تمیز کنم تا وقتی همسرت میاد لااقل نخواد تمیز کاری کنه. مگه خودت کرده باشی. گفت راستش از زور خستگی دو هفته هست خونه آشغالدونی شده.

و بعد با خجالت کلید را بمن داد و گفت فقط سالن نشیمن رو اگه لطف کنی کافیه. چون خوب فکریه که با ورودمون شوکه نشه. 


بعد از مدرسه رسوندن بچه ها، یه کیسه که توش دستمال گردگیری، اسکاچ دستکش، اسکاچ و مایع ضدعفونی کننده بود برداشتم و با کلیدها رفتم خونi شون که پنج دقیقه بیشتر پیاده روی با خونه ی ما فاصله نداشت.

وقتی وارد شدم، خشکم زد!

خونه واقعآ شبیه جایی بود که آشغال جمع کنند. شده بود شبیه یه انباری شلوغ. و قبلاً که خانم خونه راهی بیمارستان بشه، همیشه خونه تمیز و مرتب بود.

دو اتاق خواب داشتند، نشیمن و ناهار خوری سر هم و بصورت ال و آشپزخونه.

اول طبق خواسته ی آقای خونه، نشیمن رو جارو کشیدم ولی نتونستم خاموشش کنم. فکر کردم اتاق خوابها رو هم جارو بکشم و تخت پسرک را مرتب و اسباب بازیاشو جمع کردم و هر چی قبلآ تو دکور اتاقش دیده بودم جا دادم، بقیه رو هم توی جعبه ای که اونجا بود ریختم. کلی مرتب شد!

وقتی گردگیری تمام شد  رفتم دستشویی و حمام را هم دستی بکشم دیدم نمیشه. باید اساسی تمیز میشد که شد.

روی تخت خودشون دیدم لباس های تمیزی که شسته و از روی بند برداشته ریخته و همواره. همه رو تا کردم و مال هر کدوم رو جدا گذاشتم روی تخت. دلم می خواست ملافه ها رو هم عوض کنم و اونی که بود را بندازم تو لباسشویی ولی به خودم اجازه ندادم برم سر کشوهای کمدشون. فقط قبل از تاکردن و گذاشتن لباساشون،  روشو مرتب کرده بودم.

مقداری لباس کثیف گوشه ی اتاق خوابها ریخته بود همه رو جمع کردم و بردم بریزم تو لباسشویی ولی پودر یا مایه لباسشویی پیدا نکردم. یه کم لوندری، اونجایی که لباسشویی بود رو هم مرتب کردم و در رو بستم!

یادمه چندین کیسه زباله ی پر تو بالکنیشون بود و دو سه تا گلدون خشک و بی گل. همه رو روی هم گذاشتم و بالکنی رو هم تمیز کردم و کیسه های زباله رو گذاشتم پشت در تا موقع رفتن با خودم ببرم پایین و توی سطل های بزرگ عمومی مجتمع بریزم.

یادمه دوتا مرغ عشق داشتن تو یه قفس بزرگ. ولی زیرش رو موکت پر از پوست دونه هاشون بود. لایه فی پایین قفس را در آوردم و شستم. ظرفای دونه و آبشونو خالی کردم و شستم و از آب و دونه که همون کنار بود پر کردم.

دیدم فقط آشپزخونه مونده و یه عالمه ظرف کثیف که غذا تو همشون خشک شده بود. همه رو شستم و کف آشپزخونه رو تی کشیدم.

همه جا مرتب و تمیز شده بود و حس خوبی بهم دست داده بود. خوشحال بودم تونستم به یه نفر دیگه کمک کنم. بخصوص یه خانم که تازه زایمان کرده و پر از درده. 

پنجره ی بالکنی رو باز گذاشتم، روی میز کنار درخونه شون را هم مرتب کردم و آشغال ها رو برداشتم و رفتم. 

خونه که رسیدم یه تی شرت کشباف مزدک کوچولو رو از زیر بغلش بریدم و سر دوزی کردم تا عصر بدم ببره برای دور قفس که دیگه آشغالاشون رو زمین نریزه. 

عصر که برای بردن پسرشون اومد خیلی تشکر کرد و گفت هر دومون خیلی سورپرایز شدیم همه جا مرتب و تمیز بود. 

پسر دوم که اسمشو ژیان گذاشتن زنده موند و دیروز پسرم دو تا برادر رو با هم دیده بود که دیگه مردهای جوونی بودن برای خودشون. وقتی گفت با دیدن پسر بزرگتر شناختتش تعجب کردم. البته تا شونزده سالگیه مزدک هنوز گاهی روبروی اُپرا هاوس قرار میذاشتیم و پنج نفرمون کلی خوش می گذروندیم. ولی خب باز هم بعد از دوازده سال برام جالب بود. 

یاد این خاطره افتادم و جشن تولد هشت سالگی پسر بزرگ خانواده که خواهرم تازه اومده بود و با هم به جشن تولد رفتیم.


خانم خانواده ی (از کرد های ترکیه) سه نفری که نزدیک خونه ی ما منزل داشتند، برای دومین بار حامله بود و قرار بود دو ماه دیگه پسر دومشون رو بدنیا بیاره. خانواده ی خونگرمی بودند و مهربون. پسر اول دو سال از مزدک مسن تر بود. هم بخاطر نزدیکی سلیقه ها و طرز فکرای نزدیکمون و هم بخاطر بچه هامون مدام هم رو می دیدیم و با هم بودیم. بخصوص مادرها و پسرها.

 مزدک پنج سالش بود که یه روز خانم همراه پسرشون در خونه ما رو صبح خیلی زود زد و گفت خونریزی داره و باید بره بیمارستان و از من خواهش کرد پسرشونو ببرم مدرسه و اگر تا عصر برنگشت، بعد از ساعات مدرسه او رو بخونه ی خودمون بیارم تا همسرش برای بردن او بیاد.

براش آرزو های خوب کردم و رفت. اما دو هفته او رو نگه داشتند و بلاخره هم بچه رو با سزارین، ناقص بدنیا آوردن چون جونش در خطر بود. پسرشون قبل و بعد از مدرسه با ما بود و شبها با پدرش خونه می رفت تا حمام کنه و لباس عوض کنه اما جمعه ها تا یکشنبه عصر پیش ما می موند. برنامه ی دو تا صبح شنبه ملاقات خانم خونه بود.

نوزاد حالش بد بود و دکتر هیچ امیدواری بهشون نمیداد و فقط تکرار می کرد که: من تمام سعیمو می کنم که زنده بمونه.

بعد از دو هفته پدر بچه ها موقع آوردن دوست مزدک گفت که عصر دیرتر میاد چون باید بره همسرشو از بیمارستان بیاره چون دکتر او رومرخص کرده اما نوزاد باید توی کپسول مخصوصی بمونه تا دو ماه دیگه!

بهش گفتم اگه مایلی کلید خونه رو بده تا بعد از اینکه بچه ها رو رسوندم مدرسه، برم دستی به خونه بکشم و تمیز کنم تا وقتی همسرت میاد لااقل نخواد تمیز کاری کنه. مگه خودت کرده باشی. گفت راستش از زور خستگی دو هفته هست خونه آشغالدونی شده.

و بعد با خجالت کلید را بمن داد و گفت فقط سالن نشیمن رو اگه لطف کنی کافیه. چون خوب فکریه که با ورودمون شوکه نشه. 


بعد از مدرسه رسوندن بچه ها، یه کیسه که توش دستمال گردگیری، دستکش، اسکاچ و مایع ضدعفونی کننده بود برداشتم و با کلیدها رفتم خونه شون که پنج دقیقه بیشتر پیاده روی با خونه ی ما فاصله نداشت.

وقتی وارد شدم، خشکم زد!

خونه واقعآ شبیه جایی بود که آشغال جمع کنند. شده بود شبیه یه انباری شلوغ. و قبلاً که خانم خونه راهی بیمارستان بشه، همیشه خونه تمیز و مرتب بود.

دو اتاق خواب داشتند، نشیمن و ناهار خوری سر هم بصورت ال، توالت و حمام و آشپزخونه.

اول طبق خواسته ی آقای خونه، نشیمن رو جارو کشیدم ولی نتونستم خاموشش کنم. فکر کردم اتاق خوابها رو هم جارو بکشم و تخت پسرک را مرتب و اسباب بازیاشو جمع کردم و هر چی قبلآ تو دکور اتاقش دیده بودم جا دادم، بقیه رو هم توی جعبه ای که اونجا بود ریختم. کلی مرتب شد!

وقتی گردگیری تمام شد  رفتم دستشویی و حمام را هم دستی بکشم دیدم نمیشه. باید اساسی تمیز میشد که شد.

روی تخت خودشون دیدم لباس های تمیزی که شسته و از روی بند برداشته ریخته و همواره. همه رو تا کردم و مال هر کدوم رو جدا گذاشتم روی تخت. دلم می خواست ملافه ها رو هم عوض کنم و اونی که بود را بندازم تو لباسشویی ولی به خودم اجازه ندادم برم سر کشوهای کمدشون. فقط قبل از تاکردن و گذاشتن لباساشون،  روشو مرتب کرده بودم.

مقداری لباس کثیف گوشه ی اتاق خوابها ریخته بود همه رو جمع کردم و بردم بریزم تو لباسشویی ولی پودر یا مایه لباسشویی پیدا نکردم. یه کم لوندری، اونجایی که لباسشویی بود رو هم مرتب کردم و در رو بستم!

چندین کیسه زباله ی پر تو بالکنیشون بود و دو سه تا گلدون خشک و بی گل. همه رو روی هم گذاشتم و بالکنی رو هم تمیز کردم و کیسه های زباله رو گذاشتم پشت در تا موقع رفتن با خودم ببرم پایین و توی سطل های بزرگ عمومی مجتمع بریزم.

یادمه دوتا مرغ عشق داشتن تو یه قفس بزرگ که روی پایه ی بلندی قرار داشت و گوشه ی نشیمن بود. بوی بدی میداد و زیرش رو موکت پر از پوست دونه هاشون بود. لایه فی پایین قفس را در آوردم و شستم. ظرفای دونه و آبشونو خالی کردم و شستم و از آب و دونه ی تازه که همون کنار بود پر کردم.

دیدم فقط آشپزخونه مونده و یه عالمه ظرف کثیف که غذا تو همشون خشک شده بود. همه رو شستم و کف آشپزخونه رو تی کشیدم.

همه جا مرتب و تمیز شده و حس خوبی بهم دست داده بود. خوشحال بودم تونستم به یه نفر دیگه کمک کنم. بخصوص یه خانم که تازه زایمان کرده و پر از درده. 

پنجره ی بالکنی رو باز گذاشتم، روی میز کنار درخونه شون را هم مرتب کردم و آشغال ها رو برداشتم و رفتم. 

خونه که رسیدم یه تی شرت کشباف مزدک کوچولو رو از زیر بغلش بریدم و سر دوزی کردم تا عصر بدم ببره برای دور قفس که دیگه آشغالاشون رو زمین نریزه. 

عصر که برای بردن پسرشون اومد خیلی تشکر کرد و گفت هر دومون خجالت کشیدیم ولی خیلی سورپرایز شدیم همه جا مرتب و تمیز بود. 

پسر دوم که اسمشو ژیان گذاشتن زنده موند و دیروز پسرم دو تا برادر رو با هم دیده بود که دیگه مردهای جوونی بودن برای خودشون. وقتی گفت با دیدن پسر بزرگتر شناختتش تعجب کردم. البته تا شونزده سالگیه مزدک هنوز گاهی روبروی اُپرا هاوس قرار میذاشتیم و پنج نفرمون کلی خوش می گذروندیم. ولی خب باز هم بعد از دوازده سال برام جالب بود. 

یاد این خاطره افتادم و با مزدک کلی تجدید خاطره کردیم.

خوب بود.


عادت داریم در موردهای مختلف با پسرم صحبت می کنیم. روز یکشنبه اینجا روز مادر بود، منو بیرون دعوت کرد و موقع ناهار داشتیم در مورد آدم هایی که براشون سخته عذرخواهی کنند حرف می زدیم. من گفتم بنظرم اینکه آدم اذعان کنه اشتباه کرده شهامت می خواد و هرکسی این خصلت رو نداره. گفت نمی دونم اگه شهامت بخواد، بیشتر وجدان برام اینجا معنی میده تا شهامت.شاید چون شخصاً وقتی ببینم کار اشتباهی کردم برام کار آسونیه معذرت بخوام، اما خجالت می کشم که چرا اون کار رو کردم چون فکر نمی کنم عذرخواهی و ابراز تاًسف هیچیو عوض کنه. 

بهش تذکر دادم هر کسی اشتباه میکنه و نباید بخودش سخت بگیره. چرا خجالت؟ همینکه بیداری و متوجه میشی نباید اون کارو می کردی خیلی خوبه. 

لبخند قشنگی زد و گفت: 

ـ شاید. ولی فکر کن به اون اشتباه هاییه که دنباله دار میشن و آدم متوجه نیست یا نمی خواد باور کنه مرتکب شده. مثلاً فرض کن یه روز بابا بیاد از من عذرخواهی کنه بابت تمام بی مسئولیتایی که در موردم کرده،  یا خاله در مورد تو. چیو عوض می کنه؟  هیچی رو. عذرخواهی کردن نمی تونه  گذشته رو برگردونه. 

گفتم: درست میگی، اینجوری تا بحال نگاش نکرده بودم. حتی نمیشه اون اشتباه رو  جبران کرد.

جواب داد: حتی جبران هم نه، کلاً چیزی از جاش ت نمی خوره، تغییری در متن نمیده. کاریه که انجام شده و تموم شده رفته. باید رهاش کرد. باید یاد بگیریم خیلی راحت رها کنیم و اصلاً به هیچی در گذشته بر نگردیم. زندگی خیلی کوتاهه برای این کارای بی فایده!


بی اختیار در مقابل این طرز فکرش سینه جلو دادم. بهش افتخار کردم.

چند ماه دیگه با هم عازم سفری هستیم که فکر می کنم خیلی بیشتر در این سفر ازش یاد بگیرم. فکر می کنم سفر خیلی جالب و بیاد موندنی بشه. 

ما سیزده ساله با هم مسافرت نکردیم و فکر می کنم از دستم رفته ولی خب. بقول مزدک باید از این ببعد را دریابم. باید تمرین کنم.


عادت داریم در موردهای مختلف با پسرم صحبت می کنیم. روز یکشنبه اینجا روز مادر بود، منو بیرون دعوت کرد و موقع ناهار داشتیم در مورد آدم هایی که براشون سخته عذرخواهی کنند حرف می زدیم. من گفتم بنظرم اینکه آدم اذعان کنه اشتباه کرده شهامت می خواد و هرکسی این خصلت رو نداره. گفت نمی دونم اگه شهامت بخواد، بیشتر وجدان برام اینجا معنی میده تا شهامت.شاید چون شخصاً وقتی ببینم کار اشتباهی کردم برام کار آسونیه معذرت بخوام، اما خجالت می کشم که چرا اون کار رو کردم چون فکر نمی کنم عذرخواهی و ابراز تاًسف هیچیو عوض کنه. 

بهش تذکر دادم هر کسی اشتباه میکنه و نباید بخودش سخت بگیره. چرا خجالت؟ همینکه بیداری و متوجه میشی نباید اون کارو می کردی خیلی خوبه. 

لبخند قشنگی زد و گفت: 

ـ شاید. ولی فکر کن به اون اشتباه هاییه که دنباله دار میشن و آدم متوجه نیست یا نمی خواد باور کنه مرتکب شده. مثلاً فرض کن یه روز بابا بیاد از من عذرخواهی کنه بابت تمام بی مسئولیتایی که در موردم کرده،  یا خاله در مورد تو. چیو عوض می کنه؟  هیچی رو. عذرخواهی کردن نمی تونه  گذشته رو برگردونه. 

گفتم: درست میگی، اینجوری تا بحال نگاش نکرده بودم. حتی نمیشه اون اشتباه رو  جبران کرد.

جواب داد: حتی جبران هم نه، کلاً چیزی از جاش ت نمی خوره، تغییری در متن نمیده. کاریه که انجام شده و تموم شده رفته. باید رهاش کرد. باید یاد بگیریم خیلی راحت رها کنیم و اصلاً به هیچی در گذشته بر نگردیم. زندگی خیلی کوتاهه برای این کارای بی فایده نباید وقت تلف کرد!


بی اختیار در مقابل این طرز فکرش سینه جلو دادم. بهش افتخار کردم.

چند ماه دیگه با هم عازم سفری هستیم که فکر می کنم خیلی بیشتر در این سفر ازش یاد بگیرم. فکر می کنم سفر خیلی جالب و بیاد موندنی بشه. 

ما سیزده ساله با هم مسافرت نکردیم و فکر می کنم از دستم رفته ولی خب. بقول مزدک باید از این ببعد را دریابم. باید تمرین کنم.


دیروز صبح موقع رفتن مزدک به سر کار دیدم چند شاخه گل بسیار زیبا روی کفش پاک کنی هست. بدون یادداشتی. ولی واقعآ یادداشتی لازم بود؟

کسی می خواست به من بگه بهم محبت داره و این مهرش به دلم نشست. دلم برای گل ها سوخت. چیدن گل ها رو دوست ندارم. حتی اگر یه دختر بچه ی دوست داشتنی با لباس چیندار قرمزش این کار رو بکنه. 

این گل ها پیام بودند و فقط دو نفر ممکن بود اینکار رو کرده باشند: کریستین مسئول مجتمع که خیلی همو دوست داریم یا مِیگن. 

این روزها فقط دو سه ساعت وسط روز در بازه. نمی دونم کی می بنده کی باز میکنه اما آرامش خوبیه وقتی بسته هست. 

عصر به طرف تلفن رفتم تا به کریستین زنگ بزنم و حالی بپرسم و ببینم اگه او اینکار رو کرده ازش تشکر کنم که تلفن زنگ زد:

_ سلام نسرین، حالت چطوره؟

ـ خوبم تو چطور؟

ـ خوبم، گل هاتو برداشتی؟

ـ نباید شک می کردم. پس تو بودی. نباید می کندیشون عزیزم.

ـ تو لیاقتشو داری. از تو باغچه ی حیاط خودمون کندمشون. 

روز قبلش به او زنگ زده بودم و گفته بودم برای میگن نگرانم. چون مدام در حال بلند بلند حرف زدن و دعوا کردن با خودشه وقتی داره از پله ها بالا و پایین میره. روز قبل تر هم دنیس او رو دیده بود که کلاه ایمینیشو در آورده و دوچرخه شو به ته گاراژ پرت کرده و با کلاه، مرتب به در گاراژ می کوبیده و با صدای بلند فحش می داده. 

کریستین به دیدنش رفته بود و به مرکزی برای کمک به او تماس گرفته بودند و گفت:

 دارم کارهایی براش می کنم. میگن گفته براش گل بردی و بغلش کردی و بهش گفتی دوستش داری. خیلی تو روحیه اش اثر خوبی گذاشتی.

تو یه همسایه ی خیلی خوبی هستی و فکر کردم با آوردن این گل ها بهت بگم قدرتو می دونم. 

خوشحال شدم  ولی بیشتر دلم برای میگن سوخت. شاید او زنیست که هیچکس درکش نمی کنه و دردشو نمی دونه. بچه هاش شاید سالی دوبار به دیدنش میان و خیلی تنهاست. 

این شمع را هم قبلآ کریستین برام آورده که آرامش دهنده و بوی وانیل میده

روش نوشته: طوری زندگی کن که انگار بهشت روی زمینه

تا مادراتون هستن، بیشتر قدرشونو بدونید. باور کنید اونا هیچ چی بجز احترام و یک سر سوزن مهر ازتون نمی خوان. هفته ای  چند دقیقه براشون وقت بگذارید و تلفنی کنید و بذارید بدونن دوستشون دارید. نگذارید احساس ترد شدگی عصیانگرشون کنه. این چند دقیقه اونا رو سیراب میکنه.

نمی گم این وضعیت میگن بخاطر رفتار سرد بچه هاشه. اما شک ندارم موثره.

 اشکالی نداره اگر عادت کنند و انتظار داشته باشند هر هفته شما بهشون تماس بگیرید. می تونید در روزهای مختلف این کار رو بکنید تا اون روز بخصوص منتظر نمونن اگه نشد. اگه وقت نکردید. اگه فراموش کردین. 


تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

آوای باران استودیو طراحی سایت تیرازیس بقچه کاور لباس پيراهن شال شلوار برزنتي زيپ دار چيست Veblogmohammadhosseingig کارترال مشهد2رپ آوا صنعت فروشگاه صنایع چوبی چوبکار میلاد راستاد